تبلیغات
ادبیات فارسی 1 - ادبیات فارسی 1 داستان خیر وشر درس ششم ص 43

ادبیات فارسی 1 داستان خیر وشر درس ششم ص 43

نویسنده :علی باقری
تاریخ:چهارشنبه 28 آبان 1393-12:50 ب.ظ

داستان خیر وشردرس ششم  ص 43

حالی آن .

1-فوراً آن لعل های آبدار (آن دو لعلِ درخشان ) را از لباس خود در آورد و جلو آن ریگ آبدار (شر) كه با خود آب به همراه داشت نهاد .

2- (خیر ) گفت  : از تشنگی مردم مرا درك كن آتش تشنگی مرا با كمی آب فرو نشان. ( منظور مقداری آب به من بده )

3- جرعه ای آب از آن آب گوارا ی چون عسل یا از روی همت و مردانگی ببخش یا به من بفروش .

گفت بر خیز ..

4-(خیر ) گفت بلند شو تیغ و خنجر را بیاور و جرعه ای آب هم برای من كه تشنه هستم بیاور .

5- چشم آتشین مرا بیرون بیاور و در مقابل آتش تشنگی مرا با آبی گوارا فرو نشان .

6- شر كه (موقعیت )را آن چنان دید خنجر را باز كرد و زود به كنار آن خاك تشنه (خیر ) رفت .     چو باد خیلی سریع

7- و بر چشمان خیر كه مثل چراغ بودند تیغ را فرو برد و از خاموش كردن چراغ ( چشمان خیر ) حیفش نیامد .

8- چشم تشنه (خیر ) را كه از بین برده بود بدون دادن آب در مقابل آن به راه خود ادامه داد .

9- لباس و اسباب و گوهر های او را برداشت و مرد بدون چشم را بی چیز در بیابان رها نمود .

چشم از دست رفته …….

10- چشمی كه از دست رفته بود دوباره سالم شد . عیناً  آن چنان گردید كه قبلاً بود .

جز یكی دختر عزیز …….

11- غیر از یك دختر عزیز و گرامی (فرزندی ) ندارم ولی مال زیاد و فراوانی دارم .

12- اگر به ما و دختر ما دل ببندی و علاقمند شوی در پیش ما از جان هم عزیز تر خواهی شد .

13-برای چنین دختری به راحتی تو را به عنوان دامادی انتخاب می كنیم .

14- آنچه از گوسفند و شتر دارم به تو می دهم تا از نظر ثروت بی نیاز گردی .

منم آن تشنه ی گهر برده …….

15- آن تشنه ای كه گوهرش برده شد من هستم ( اكنون ) بخت و اقبالِ من زنده است و بخت تو مرده است .

16- تو خواستی مرا بكشی ولی خدا اینطور نخواست . خوشبخت كسی است كه پشت و پناه او خدا باشد .

17- خوش اقبال هستم ، چون خدا به من پناه داد . و اكنون مرا به تاج و تخت رسانید .

18- ای وای بر تو كه ذات تو بسیار بد است . جانِ دیگری را گرفته ای پس جان سالم به در نخواهی برد .

گفت زنهار …….

19- (شر ) گفت : مرا امان بده كه من (درحق تو ) بدی كرده ام بدی مرا در نظر خود نیاور كه این بدیها را به خاطر نفس بد خود انجام دادم .

گفت اگر خیر هست ……..

20- (چوپان ) گفت : اگر خیر دارای اندیشه ی خیر است تو نامت شر است غیر از بدی كاری از تو بر نمی آید .

21- بدن و لباس او را بررسی كرد و آن دو گهر را پیدا كرد كه در میان كمرش آن را جای داده بود .

22- آمد و آن دو گوهر را پیش خیر آورد . گفت كه گوهر ( لعل ها) به گوهر (خیر ) باز گشتند .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
Online User