تبلیغات
ادبیات فارسی 1 - ادبیات فارسی 1 درس سوم رزم رستم و سهراب (2) ص15 قسمت اول

ادبیات فارسی 1 درس سوم رزم رستم و سهراب (2) ص15 قسمت اول

نویسنده :علی باقری
تاریخ:جمعه 9 آبان 1393-05:54 ق.ظ

درس سوم رزم رستم و سهراب( 2) ص15

1-   برای کشتی گرفتن با همدیگر گلاویز شدند . از تن خود خون و عرق ریختند .  خوی : عرق

2- سهراب مثل فیل مست چنگ ( بر رستم ) زد . ( رستم را ) از جایش بلند کرد و به زمین افکند .


3- ( سهراب ) یک شمشیرِ برّاق به رنگ آب بیرون کشید . که می خواست سر رستم را از بدن جدا کند .   آبگون : به رنگ آب

4- (رستم ) به سهراب گفت ای پهلوانِ شکار کننده ی شیر . ای کمند افکن ، ای پهلوان‏گیرنده و ای شمشیر زن      یل : پهلوان

 5- رسم ما غیر از این است آیین و رسم دین ما غیر از این است .

6- کسی که ( در دین ) ما با طریق کشتی جنگ کند ، و پهلوانی را به خاک افکنده و مغلوب کند .

7- بار اول پشت او را به خاک بزند  سرش را در دفعه ی اول نمی برد اگر چه با او کینه ای داشته باشد .                                               

8- سهراب جوان گفتار پیر ( رستم ) را پذیرفت و این سخن 0( سخن رستم ) برای او دلپذیر بود      جوان و پیر تضاد دارند

9- سهراب ( رستم را ) رها کرد به جانب دشت آمد ، مانند شیری که از برابر آهو بگذرد با غرور از مقابل رستم گذشت .

10- (سهراب ) گویی صیاد بود که شکار می کرد ، اما از حریف خود غافل شده بود .     نخچیر : شکار

11- چون رستم از دست (سهراب ) آزاد شد مثل کوه پولاد شد ( قامت راست کرد و نیرو گرفت )

12- رستم به سوی آب روان رفت همچون مرده ای که جان تازه ای یافته است       شده : مرده

13- (رستم ) آب خورد سر و صورتش را در آب شست بعد از آن اول به سوی خدا رو آورد .

14- از خداوند طلب پیروزی و قدرت کرد ، اما از سرنوشت خود نا آگاه بود ( از آنچه خورشید و ماه نصیب او خواهد ساخت آگاه نبود )

15- ازکنار آن آب چون به میدان جنگ آمد نگران بود و از شکست پیشین شرمسار بود .

16- چون سهرابِ شیر افکن  رستم را دید از غرور جوانی به هیجان آمد .    بردمید : به هیجان آمد

17-(سهراب گفت )ای کسی که از چنگ شیر (که من باشم ) رهایی یافته و از ضربت شیر دلیر بر کنار مانده ای      زخم : ضربه

18- (سهراب ) غمگین بود رستم تن و گردن او را گرفت .   غمی بود : غمگین بود      بیازید چنگ : دست دراز کرد     بر و یال : تن و گردن     

19- و پشتش را خم کرد . اجلش فرا رسیده بود توان مقاومت نداشت .

20- وی را ( رستم ) دلیرانه بر زمین زد . اما چون دانست که سهراب در زیر نمی ماند .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
Online User